Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

نادا ... مرسو .... هولدن .....

نمی دونم من مشکل دارم یا اونها.... ولی بقیه می گن که تو همذات پنداری با شخصیت های کتاب هم دارم اشتباه میکنم!!!!آدم و تو رویاهاش هم راحت نمی زارن... عجب موجوداتی هستیم.....

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

تو هستی پیچ اضافه آوردم....نمی دونم ماله بوده یا نبود!!!!

***********************

هستی رو که باز نکردم. ولی تو همین دوزار و نیم هستیه خودمم پیچ اضافی آوردم .ای کاش بهش دست نمیزدم.امان از نابلدی.....

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

هوا که آفتابیه همچین هم بد نیست... ولی هوام هر وقت دلش بخواد آفتابیه!!!!!

از کتاب ناتور دشت

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

چون سایه های بی امان...بازیچه دست زمان .... در این دنیا ماندم چنان ...افسرده و نالان .... سرگشته و حیران ... چون آدمک زنجیر بر دست و پایم .... از پنجه تقدیر من کی رهایم .... ای که تو دادی جانم .... گو به من تا کی بمانم ... آدمی چون آدمک مخلوقی سرگردان ....

***********************************************

دیگه این قوزک پا یاریه رفتن نداره ....لب های خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره .... چشم های همیشه گریون آخه شستن نداره .... تن سردم دیگه جایی برای خفتن نداره ... می خوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم .... طعم بی تو بودن و از لب سردت بچشم ... نطفه باز دیدنت رو توی سینه بکشم .... مثل سایه پا به پام من تورو همرام نکشم .... بزار من تنها باشم می خوام که تنها بمیرم ... برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم.... من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت ...دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت.

***********************************

این ۲ تا شعر با ۲تا شعر دیگه که مرحوم فریدون خوندتش یادگار آخرین شبیه که تو بردسکن تنها بودم ..... اولین باری که فریدون گوش کردم مثل یک فیلم همیشه تو ذهنمه... چرا وقتی که آدم تنها میشه...از شعرش خوشم اومد.بعدا هم بقیه آهنگ هاش و گیر آوردم و از اونها هم خوشم اومد.... بعدا از خودش هم خوشم اومد .... دیگه بعدی نداشت!

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

آدم ها خیلی تنهان ... تنها تر از اونی که میگن... تنها تر از اونی که فکر میکنن ... حتی تنهاتر از اونی که نمی گن .... خیلی اینجا احساس غریبی می کنم.... آخرین نفری هم که با دندون نگهش داشته بودم نتونست حرفم و بفهمه ... دیگه از هیچ کس هیچ انتظاری ندارم .....

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

خیلی وقت بود که به معنی زندگی فکر می کردم... الان فکر میکنم جوابم و پیدا کردم..

زندگی یعنی حاصل شهوت دو نفر تو شب مهتابی که یکیشون نتونسته خوب جلوی خودشو بگیره و خرابکاری کرده!!!!

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386
علاقه بینشون و که دیدم یاد خودم و تو افتادم ... عشق بازیشونو که دیدم یاد تو و خودم افتادم .... حرف هاشونو که شنیدم ....خندیدم .... این بود فرق من و تو با اونها ...ا
پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386
تا کی میخوایم زیر آب بزنیم و بعدش یه گوشه بشینیم و مظلومانه بگیم کی بود کی بود من نبودم؟؟؟؟
پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386
تو این 2 هفته یه هر جایی که می شد از سرما یه خبری توش باشه با کمترین امکانات پا گذاشتم .... رفتن اردبیل با ماشین بی بخاری و خراب .... رسیدن یک راه 10 ساعته به 20 ساعت ...برگشتن با ترفند کنه ای و آویزون شدن!!!ا.. اومدن به دانشگاه و پا گذاشتن به شهری که با سرمای 30 درجه زیر صفر گاز نداره(قابل توجه کاف نوین که اینقدر نناله!!!ا (
الان هم که 12 ساعت بیشتر نموندم ...سوار اتوبوسم و دارم میرم مشهد ....حس قشنگیه ... نور قرمز کم رنگ داخل اتوبوس ... صدای موتور ... شب کویر ... یه سرمای تند که میره زیر پوستت و توی گوشتت ... و یه اهنگ که میتونه .... شب سکوت کویر باشه....از این حال بهتر هم سراغ دارین؟؟؟؟
همه دارن نگام می کنن... لازمه بگم گور بابای همه؟؟؟؟

شب 8:30 رباط سفید 1386/10/30

خیلی وقت بود که رو کاغذ چیزی ننوشته بودم ... فکر نمی کردم که حوصله تایپ داشته باشم... ولی مثل اینکه اشتباه فکر می کردم ...ا